راچینه
تاریخی - اجتماعی - فرهنگی - خبری
نگارش در تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 توسط کرامت یزدانی

چندی است که در رسانه های کشور خبر اختلاس 3000 میلیارد تومانی یکی از بازرگانان تیتر اول شده است .

 با خودم اندیشیدم 3 هزار میلیارد تومان در ظرف 6 سال ؟! چگونه و چه  دست هایی سبب این ثروت میلیاردی شده اند ؟ اگر این جناب می خواست پول های خود را (بدون استفاده از دستگاه های مکانیکی) شمرده شمرده تحویل بگیرد چه اندازه زمان لازم داشت ؟

 می دانید دوستان : اگر  خوشبینانه ترین طول عمر آدمی را 100 سال در نظر بگیریم و در 365 (تعداد روزهای سال ) ضرب کنیم به عدد 36500 می رسیم و اگر در 24 ساعت ضرب شود  عدد 876000 به دست می آید و اگر در 60 دقیقه ضرب شود عدد 52560000 به دست می آید و باز اگر در 60 ثانیه ضرب شود 3153600000 به دست می آید .

 یعنی این جناب اگر 50 سال عمر می کرد و در همه ی عمرش فقط می خواست با یک عدد 3 رقمی ثروت خود را بشمارد (مثلا بگوید 122 و 123 و 124 و ) نمی توانست در عمر 50 ساله ی خود میزان ثروت بادآورده ی خود را فقط بشمارد . چون باید هر روز چیزی حدود 200 میلیون تومان را می شمرد . ()50 ضرب در 365 = 18250 روز  . ما کشور ثروتمندی هستیم .

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 توسط کرامت یزدانی
مهندس عزیز با اجازه ادامه ای بر زندگانی این پهلوان نامی :

پهلوان یزدی بزرگ در روزگار اغازین جوانی به شغل پنبه زنی در کارگاهی کار می کرد . این مرد از نظر فیزیکی قامت بلندی داشت و ورزیدگی او زبانزد غالب اهالی یزد بود . زمانی در جابجایی منصب حکمرانی یزد حاکم جدید به شهر وارد می شد و همه ی اهالی برای دیدار و سلام (از آن دست که گرد می آیند برای استقبال) به پیشواز آمده بودند . حاکم وقتی همه ی اهالی را از نظر می گذراند و می رفت چشمش به قامت بلند این مرد افتاد که در چهارچوب کارگاه ایستاده بود و حاکم را نگاه می کرد . دو سه روزی از ورود حاکم گذشته بود و او از مناسبات اولیه ی حضورش در یزد فارغ شده بود . جوان بلند قامت را به یاد آورد و از ملازمان خواست تا بروند و او را به دربار احضار کنند . وقتی پهلوان جوان به قلعه ی حکومتی وارد شد حاکم از او پرسید تو ورزش می کنی ؟ پاسخ شنید نه . (آن روزها ورزش تنها به کشتی ایرانی اطلاق می شد ) حاکم گفت: چرا ورزش نمی کنی ؟ پهلوان گفت ورزش کردن نیاز به این دارد که درآمدی داشته باشی و پولی که بتوانی بخشی از وقت خود را به جای کارکردن به زورخانه اختصاص بدهی . این اطلاعات سبب شد تا حاکم به پهلوان پیشنهاد بدهد در صورت تمایل می توانی بعنوان دربان در قلعه حکومتی مشغول باشی و با پولی که به تو می دهم ورزش کنی . پهلوان پذیرفت و این آغاز دوران ورزشی او بود .

یک حکایت : نقل می کنند که زمانی در عالم جوانی شرط می بندد و یک سینی باقلوا را (که آن روزها چندین کیلو بوده ) در یک وعده می خورد . او می دانسته که خوردن اینهمه شیرینی مقوی می تواند سبب بروز بیماری و خطرات جدی باشد . برای همین شبانه به زورخانه می رود و تا صبح به اندازه ای ورزش می کند که فردا کف زورخانه به قد یک وجب گود می شود .

حکایت دوم : می گویند پای این پهلوان به اندازه ای بوده که یک من شاه گندم (شش کیلو )در کفش های پهلوان یزدی بزرگ جا می گرفته .

 حکایت دیگر : می گویند زمانی یکی از پهلوانان نامی ایران برای مبارزه با او به تهران می آید . سراغ پهلوان یزدی را می گیرد و نشانی می دهند که در فلان قهوه خانه پاتوق دارد . این پهلوان می رود و اتفاقا از خود پهلوان سراغ او را می گیرد. پهلوان وقتی که دلیل آمدن او را می فهمد خود را معرفی نمی کند . پهلوان تازه وارد چرخی می زند و برمی گردد و به خود پهلوان می گوید : اگر پهلوان یزدی را دیدی به او پیغام بده من آمده ام تا پشتش را به خاک بمالم . می گوید و می رود که از پشت سر پهلوان عبور کند . در این زمان پهلوان یزدی با کمر خود پای پهلوان تازه وارد را به دیوار می چسباند طوری که او نمی تواند خود را از کمند او رها کند . وقتی که پهلوان اصرار می کند و به عجز خود اقرار می کند پهلوان یزدی خود را معرفی می کند . همین امر سبب می شود پهلوان تازه وارد قید مبارزه را زده و از تهران باز گردد .

حکایت دیگر : نقل می کنند که پهلوان اکبر خراسانی مرد فریبکاری بود . او بود که با خدعه و نیرنگ پهلوانان بسیاری را از میدان مبارزه دور می کرد . از جمله اینکه یکی از پهلوانان کرمانشاه را با خوراندن دارویی دیوانه کرد (به اصطلاح  او را چیز خور کرد) این پهلوان کرمانشاهی کسی بود که خیش به خود می بست و زمین شخم می زد اما با این همه توان و قدرت در برابر اکبر خراسانی ناتوان شد و بیمار به دیار خود برگشت. اکبر خراسانی پهلوان یزدی را در کهنسالی شکست داد . در کشتی بسیار بیرحم بود. او با روش ناجوانمردانه و با فن عجز (دو انگشت خود را در بینی یزدی انداخت) پهلوان یزدی را شکست داد و بازوبند پهلوانی را تصاحب کرد

پهلوان یزدی بزرگ نخستین رئیس فدراسیون ورزش و یا مطابق امروز نخستین وزیر ورزش ایران محسوب می شود .    

 

 

نگارش در تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 توسط کرامت یزدانی

شهر یزد به سبب استقرار در مرکز ایران و جوار جاده ی ابریشم از دیرباز پذیرای مهاجرانی بوده که غالبا به هدف تجارت در این شهر ساکن شده و ماندگار شدند . آرامش شهر امانت داری مردم و اشتغال حرفه ای تجارت در کنار موجودیت متوازن شهر در کریدور شمال جنوب شرق و غرب سامانه ای از راه ها را پدید آورد که تجار سراسر ایران غالبا این مسیر را برای رفت و آمد به دریای آزاد جنوب روسیه در شمال . باکو وطرابوزان و اسیای میانه و عراق عرب و عربستان ایران و ... انتخاب کنند .

در این راستا خاندان های مشهور و صاحب نامی به یزد کوچیدند که همچنان با نام وطن ابتدایی شان نامبری می شوند . خاندان هایی نظیر : عرب ها ( از بحرین آمدند کرمان و بعد یزد) لاری ها (از فارس آمدند ) کسمایی ها و رشتی ها (از شمال) هرندی ها (از آذربایجان )عسکرخان شیرازی (جد مرتاض ها از شیراز )کوراوغلی ها ( منصب دار سیاسی و تجاری از قزوین ) نواب رضوی (از خراسان با منصب مذهبی  )پیرنیا (منصب دار سیاسی از نائین ) خاندان صدوقی (از کرمانشاه با منصب ارشادی و مذهبی ) و ...

در این میان برخی از یزدی ها نیز در استمرار تجاری به سایر نقاط ایران کوچیدند . نظیر افشار ها و وکیل التجار یزدی و ..

حکایت تاریخی جالبی است که ابوالقاسم رشتی از تجار آبرومند و متمول رشت در آمد و شد به یزد و تجارت ابریشم این شهر را برای زندگی برگزید . ماند و زن اختیار کرد و رحمت آباد و قاسم آباد و .... و بسیاری از ابنیه ی عام المنفعه را احداث نمود . یکی از فرزندان این فرد بعدا به نمایندگی از مردم یزد در مجلس شورای ملی برگزیده شد .

 درست نقطه ی همسنگ او وکیل التجار یزدی بود که از بازرگانان محمدآبادی یود که در رشت ساکن شد و به عنوان اولین نماینده ی مردم رشت وارد مجلس شورای ملی شد . این فرد پدر کریم کشاورز پژوهشگر و نویسنده ی معروف (از جمله یاد داشت های حسنک یزدی در سفر گیلان )و رجل سیاسی معترض عهد قاجار و پهلوی است که چند سالی نیز " دبير زبان فرانسه دبيرستان کيخسروي بوده حدود 1312 تا 1314 خورشيدي."

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه دهم شهریور 1390 توسط کرامت یزدانی

حکایت جانگداز وقایع یزد الی شیراز

 نام یکی از مطبوعات  دوران قاجاریه است.

این روزنامه از سال ۱۳۲۹ هـ.ق به وسیله فتح‌الله یزدی مشهور به مفتون، از یزدی هایی که پدرش ساکن خوزستان بود  منتشر شده .  این نشریه در شیراز به چاپ رسیده  و حاوی اخبار یک کاروان است که  در سال ۱۲۹۰ خورشیدی از یزد عازم عتبات عالیه بوده و جمعا ۱۲۴ نفر بوده اند . نشریه در شیراز به چاپ رسیده و قرار بوده شماره بعدی در بوشهر منتشر شود .  فتح الله یزدی شرح مسییر خود را درباره ی رخدادهای حین راه در این منازل نوشته است : یزد - تفت - علی آباد - ده شیر  - ابرقو - قلعه ی قاسم آباد - فراقه - دهبید - ده نو - سیوند - نقش رستم - حسین آباد - زرقان - اکبر آباد - شیراز .

این نشریه تنها نشریه ی سیار در تاریخ مطبوعات ایران است که خود نشان از دقت نظر مردم یزد قدیم در ثبت و انتشار اخبار دارد .

 

نگارش در تاريخ دوشنبه هفتم شهریور 1390 توسط کرامت یزدانی

مطلبی را در چند قسمت پیرامون روستای دربرز خواهم نوشت تا این روستا می تواند به عنوان یک پاره ای از محل زندگی عده ای انسان مورد کنکاش قرار داد و ان را در همه جوامع ضرب کرد البته تفاوتها در شکل و روش ها ناگزیر وجود دارد اما اصل و ریشه همگی مشترک هستند مطالبی که در پی خواهد امد نتیجه یک تحقیق میدانی  است که سالها از پیران و شواهد و اثار موجود در دربرز جمع اوری کرده ام باتلطبع اشتباهاتی هم دارد که به دلیل نبودن هیچ گونه اثر مکتوبی گریزی از ان نیست و من سعی کرده ام ان قسمتهایی که با عقل ادمی منطبق نیست حذف کنم ولی چیزی بر ان نیفزوده ام که مبادا انچه از دهان پیران بیرون امده محترم شمرده و بی کم وکاست در اختیار میگذارم اگر جایی نظر شخصی باشد خواهم گفت ...باشد که مورد توجه و الهام دوستانم باشد

قسمت اول :خواستگاه دربرز

پیران حکایت میکنند که در گذشته هایی دور (حدود 300 تا 350 سال پیش)دو برادر به نام های امین و سلیم از نیستانک کاشان برای پیدا کردن چراگاهی مستقل از پدر و همچنین به دلیل اختلافی که با پدر و دیگر برادران داشته اند راهی سفری ناشناخته میشوند انها بدون در نظر گرفتن مقصد گله گوسفند خود را به سمت جنوب حرکت میدهند و همانگونه که می چراندند ،گهگاه استراحتی و نهایتا به محل فعلی روستا که در دره ای بوده میرسند از شکاف کوه چشمه ای در حال جوشش بوده چون این چشمه در تابستان ان سال که خشکسالی بوده و اب مناسبی هم داشته تصمیم مکیگیرند که همان جا سکنی گزینند .و شرزوع به ساختن یک حصار ساده با سنگ های طبیعی و خشکه چینی میکنند سلیم هوشیار تر ،لاغر تر و زشت تر از امین بوده است به همین دلیل گله او سرحال تر و زاد و ولد گوسفندانش بیشتر بوده است. همچنین سلیم به دلیل هوش و اندک سواد ی که داشته برای فروش لبنیات و ...به اطراف و روستاهایی که ان زمان بوده میرفته یا به شهر یزد و...اما امین مدام به سلیم بد بین بوده و مدام در حال مشاجره بوده تا اینکه در یک دعوای شدید امین گله خود را جدا کرده و به دره ای بالاتر میرود و انجا می ماند که امروز به  مرزانک نامیده میشود و در فاصله یک کیلومتری  درب رز قرار دارد  سالها این دو برادر با هم قهر بوده اند تا اینکه زنی دیوانه از جایی میگریزد و به محل استراحت گله و چوپانش سلیم پناه میبرد و به هیچ عنوان بیرون نمی رود و به صورت خودجوش به سلیم در نگهداری و جابه جا کردن گله کمک میکرده است تا اینکه امین چند روزی ماجرا را از دور میبیند و دهن به دهن به چوپان ها و روستاهای اطراف خبر میدهد و به دلیل کینه ای که از برادر داشته به سلیم تهمت اسیر کردن زن را میزند و نهایتا معلوم میشود زن از ندوشن فرار کرده و کرو لال است اما دیوانه نیست خودش را به دیوانگی زده .مردم . اقوام زن برای بردن زن به دربرز که ان زمان فقط یک حصنی بوده برای گله می ایند و...                                      ادامه دارد

                                             ابوالفضل سلیمی درب رزی

نگارش در تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390 توسط کرامت یزدانی

در کتاب های تاریخی مطلبی  خواندنی  درج شده  به این شرح :

در زمان ناصرالدین شاه قاجار و گرماگرم مهاجرت یزدی ها به دیار عجایب یعنی هندوستان یک نفر یزدی به نام کرم الله از آن سرزمین ابزاری شگفت با خودش می آورد . هند آن دوران در ارتباط با اروپا ولایتی توسعه یافته تر از خاور میانه بود . این جناب کرم الله برای نخستین بار اسباب سینماتوگراف را وارد یزد می کند و با استفاده  از فناوری محدود چراغ و اسلاید تصاویری متحرک را به نمایش می گذارد . کم کم در یزد شایعه می شود که کرم الله دستگاه جادویی با خود آورده و مردم فوج فوج به خانه ی این تاجر خرده پا ( تاجر توانمندی نبوده  معلوم است که دلش پی هنر و عجایب تازه دنیا بوده وگر نه شکر و ادویه می آورد) می روند . این مسئله سبب می شود تا اکابر آن روز کرم الله را تکفیر کنند و به جرم نشان دادن شمایل آدمیزاد بر دیوار قصد کشتن او کنند .

 کرم الله از یزد فراری می شود و اسباب سینمایی خود  را در گریزی شبانه به تهران می برد . آنجا در دربار ناصرالدین شاه بست می نشیند تا شاه را ملاقات کند . شاه که پیش از این یک نسخه از سینماتوگراف را در فرنگ دیده بود  کرم الله یزدی را امان می دهد و به او می گوید به دیار خودت برگرد و از مردم نترس . آنها نمی توانند به تو کاری داشته باشند .

کرم الله می گوید قبله ی عالم مردم بزد من را تکفیر کرده و خونم را به جرم داشتن این اسباب مباح می دانند . مرحمت کرده نوشته ای بدهید به حاکم یزد نشان بدهم که امر شما بر زنده بودن من تعلق گرفته :

 شاه  در پاره کاغذی می نویسد :  قائل لااله الا الله ..... ساکن یزد باش کرم الله .

یعنی جناب کرم الله مسلمان است و ایشان را تکفیر نکنید . به نظر می رسد این مورد از ابتدایی ترین موارد ورود سینما به ایران بوده باشد به گونه ای که در سایر شهر ها هنوز با پدیده ی سینما  آشنا نبوده اند .

این نخستین مرتبه ی ورود سینما به یزد است .  

نگارش در تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390 توسط کرامت یزدانی

این نوشته برگرفته ی محفوظات ذهنی من از کتاب های تاریخی است . پس اگر ریفرنس مطالب درج نمی شود پوزش می خواهم .

آنچه امروزه از بنای زیبای تکیه ی امیر چقماق در میدانی به همین نام و در میانه ی شهر یزد می بینیم تا زمان حکومت مظفرالدین شاه به این شمایل نبوده است . این تکیه در ابتدا مناره نداشته و اثری ساده بوده است . تاریحی ابتدایی آن به عهد تیموریان می رسد و امیرچقماق شامی آن را احداث کرده است . اما بعدا در زمان شاه مذکور مناره ها بر آن ساخته شد .

 یک حکایت زیبا در این رابطه :

 سازنده ی مناره های امیرچقماق بنایی بود مشهور به استاد محمد بنا . این شخص از معماران خوب و صاحب نام بود . زمانی به سبب بد بینی و یا به انتقام خواهر خود را که منسوب به عمل منافی شرافت بوده است به ضرب گلوله ی رولوور می کشد . این عمل استاد محمد سبب می شود نامی تر مشهور تر شود. استاد محمد زندگی ساده ای داشته است . اما اتفاقی باعث می شود مسیر زندگی او تغییر کند .

درست در زمان شعله ور شدن خواسته های مشروطه طلبان یزد نیز به کانون تحولات کشور می پیوندد و دسته ی استبدادی ها با مشروطه خواهان به مقابله بر می خیزند . جمعی از بزرگان مستبد آن عهد پیرامون استاد محمد بنا را می گیرند و او را ترغیب می کنند تا به کمک دوستانی که داشته علم مخالفت با مشروطه خواهان را بردارد . این شخص که سابقه ی شرارتش در مورد خواهر خود بر همه عیان شده بود لوطی ها و بزن بهادران شهر را دور خود جمع می کند . زمان استبداد صغیر و فرار محمد علی شاه فعالیت آنها تشدید می شود تا اینکه در یک روز کارشان به قیام علیه حاکم یزد کشیده می شود . این دسته به سرکردگی استاد محمد بنا از امامزاده جعفر به سمت ارگ حکومتی یزد حرکت می کنند و در زد و خوردی با نیروهای محافظ قلعه مقر جکومت را فتح می کنند . همین امر سبب می شود امر بر استاد محمد مشتبه شود و در بلبشو آن روزگار که ایران از حکومت  مرکزی قدرتمندی برخوردار نبوده این شخص حکومت یزد را در دست بگیرد . استاد محمد  خود را محمد شاه می نامد و با شلیک گلوله ی توپ رسما حکومت خود را اعلام می کند . مردم یزد به ناچار او را می پذیرند و استاد محمد چهل روز بر یزد حکم می راند . در این چهل روز فجایع زیادی به بار می آورد . از جمله اینکه شبانه به در خانه ی اعیان و ثروتمندان شهر می فرستاده و از آنها طلب مقادیر زیادی پول می کرده . اگر کسی امتناع می کرده و یا نداشته تا بپردازد او را در میدان شهر به چوب و فلک می بسته . 

 کم کم با شکل گیری قوام حکومت مرکزی دولت در پی دفع قائله ی استاد محمدد لشکری را به یزد گسیل می دارد و استاد محمد فرار می کند . او با همراهان خود به سمت تفت می گریزند و این شهر را مقر حکومت خود می کنند . ویژگی جغرافیایی تفت سبب می شود تا دست یابی به استاد محمد سخت شود و نیروهای دولتی چند مرتبه حمله کرده و هر بار شکست خورده بر می گردند . تا اینکه در یک روز خبرچین ها پیغام  می آورند استاد محمد امروز مهمان فلان اقا است . نیروهای حکومتی از ارتفاعات تفت به این شهر حمله می کنند و نیروهای استاد محمد تارومار می شوند .

خود استاد محمد نیز در حین پریدن از بام خانه ی میزبان می افتد و پایش می شکند . نیروهای حکومتی تفت را فتح می کنند اما از استاد محمد خبری نمی یابند . اوضاع یزد آرام می شود و حکومت دولتی یزد تا مدت ها دنبال استاد محمد نقاط مختلف یزد را جستجو می کردند .

 غافل از اینکه استاد محمد بعد از شکستن پا توسط دو نفر از هوادارانش در داخل جعبه و یا زنبیل انار پنهان شده َ روی او را انار ریخته و از تفت به رحمت آباد منتقل شده بود . مردم یزد کم کم استاد محمد را فراموش می کنند . تا اینکه استاد محمد به گمان فروکش کردن خشم مردم یزد نشانه هایی از زنده بودن خود را عیان می کند . از جمله یک مرتبه ماموری را به نزد معاضد السلطنه ی پیرنیا ( اگر اشتباه نکنم ) حاکم وقت یزد می فرستد و از او طلب عفو می کند و می گوید چون من مدتی پادشاه یزد بوده ام سزاوار است بزرگواری کنید و مقام و منصبی در دارالحکومه به من بدهید .

 حاکم می پذیرد و به طعنه برای استاد محمد پیغام می دهد که تو بیا من شغلی به تو می بخشم که خودت و فرزندانت و بعد از آنها هم از این شغل بهره مند شوند . استاد محمد خود را به حاکم تسلیم می کند .

 اما حاکم که دل پری از این بنای زیاده طلب داشته او را به مرگ محکوم می کند و در همین میدان امیرچقماق مقابل مناره های بلندی که خود استاد محمد بنا ساخته بود دار مجازات او را علم می کنند .

زمانی که می خواستند استاد محمد را به دار بیاویزند از او می پرسند خواسته ای نداری تا اجابت کنیم ؟

می گوید: چرا . می خواهم یک چپق چاق کنید من بکشم . وقتی داشته چپقش را می کشیده خطاب به مردم یزد می گوید : مردم گول آقایون (بزرگان - منظورش افرادی امثال مشیرابممالک یزدی و صدرالعلمای یزدی و ... بوده ) را نخورید . من بنایی بودم روز مزد و داشتم زندگی ام را می کردم . کاری کردند که خیال کنم شاه شده ام و حالا مقابل مناره هایی که خودم ساخته ام مرا به دار می آویزند و آنها دارند نگاهم می کنند .

 استاد محمد را به دار می آویزند . از استاد محمد بنا یک پسر به جا مانده بود که تا یکی دو دهه ی قبل زنده بود .

 شاید بسیاری از مردم یزد که دست کم هفته ای چند مرتبه از مقابل این بنا عبور می کنند از داستان معمار مناره های این بنا آگاه نباشند .

کرامت یزدانی اول شهریور ۹۰       

نگارش در تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390 توسط کرامت یزدانی
دوستان عزیز این اولین پست نوشتاری در راچینه است و به دلایلی توضیح مختصری را ضروری می دانم :

۱- فعلا نویسنده ی این وبلاگ کرامت یزدانی است و شاید اگر لطف شما پیش نهد گامی چند  بعدا شما نیز به نویسندگان این وب بپیوندید . این یک دعوت رسمی است

۲ - در چرایی ایجاد این وبلاگ باید عرض کنم بنده وبلاگ دیگری دارم به نام نویسگاه که سعی می کنم فرامنطقه ای مشق کنم و به همین دلیل دوست داشتم ما حصل پژوهش خود را درباره ی یزد و گاها اخبار فرهنگی هنری این سامانی را که در آن مهمانم جایی درج کنم . پس راچینه  پنجره ای شد به این سو .

 ۳-  راچینه به معنای راه پله است در گویش یزدی این را یزدی ها به نیکی می دانند و غیر یزدی ها هم به سبب اصالت واژه در زبان فارسی قطعا دوست خواهند داشت .

 پس یا هو ... هر کس دوست دارد می تواند در نوشتن این وب همگامی کند به این شروط که / آزاداندیش باشد / یک سویه نگر نباشد / ادب نوشتاری را رعایت کند / به ساحت خوبان بی حرمتی نکند و دلش به فرهنگ این بوم گره خورده باشد که شما آنچنانید .

دوستتان و دوست دارتان کرامت یزدانی  

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود